نوروز؛ علی شکوری راد: یکی از روزهای آخر هفتۀ اردیبهشت سال 58 برنامۀ کوهنوردی هفتگی دانشجویان مسلمان دانشکده پزشکی به آموزش سنگ نوردی در کوههای شمال تهران، جایی بنام "بند یخچال" اختصاص پیدا کرده بود. من هم که دانشجوی سال یک بودم در آن برنامه ثبت نام و شرکت کرده بودم.
سرپرست برنامه برادرمحسن از دانشجویان سال بالا بود که بدلیل حضور در دورۀ بالینی و بیمارستان، بطور معمول در طول هفته او را نمی دیدیم. وی فردی جدی و خشک بود. آشنایی من با او در برنامۀ قبلی کوهنوردی "دشت لار" بود. در آن برنامه، ما زیر باران شدید از ادامۀ راه باز مانده بودیم و شب را در مسجد روستای "برگ جهان" با همان لباسهای خیس خوابیده بودیم. من شب تا صبح نتوانسته بودم بخوابم و دچار کسالت شده بودم. صبح هم چیزی نتوانسته بودم بخورم، در سینۀ کش کوه تقریبا بریده بودم و با خود کلنجار می رفتم که چگونه به محسن که سرپرست برنامه بود بگویم من دیگر نمی توانم راه بروم. عقب دار برنامه هم که پشت سر من می آمد مرتب به من نق می زد که سریعتر حرکت کنم. در این حال، محسن ایستاده بود تا ما به او برسیم و رو به من گفته بود برو کولۀ یکی از خواهران، که بنظر می رسید او هم مثل من بریده بود، را بگیر. جرأت نکرده بودم چیزی بگویم. رفته بودم و کولۀ او را هم گرفته و به هر جان کندنی بود همراه گروه تا بالای گردنۀ برفی کوه رفته بودم. محسن در آنجا استراحت داده بود. علاوه بر بی رمقی به شدت تشنه شده بودم مشتی برف برداشته بودم تا در دهانم بگذارم اما او با تحکم من و بقیه را منع کرده بود و گفته بود هیچ کس حق ندارد برف بخورد.
آن روز پس از صبحانه محسن همه را جمع کرد تا اصول سنگ نوردی و استفاده از طناب و قلاب را آموزش بدهد. دو اصل مهم را از آن درس بیاد دارم. او تاکید می کرد که هنگام بالا رفتن از سنگ از دو دست و دو پا که بکار می برید باید در هر لحظه حتماً سه تای آن ثابت بوده و یکی را حرکت بدهید و آن یکی را نیز به هر سنگی گیر می دهید ابتدا امتحان کنید که محکم باشد و سپس یک عضو دیگر را آزاد کرده و حرکت بدهید. درس دوم این بود که هرگز پای خود را ضربدری حرکت ندهید چرا که اگر در برود پای دیگر را هم در می برد و سقوط می کنید. می گفت واقعاً اگر چاره ای نداشتید و جای پای مناسب پیدا نکردید بهتر است به جای حرکت ضربدری به اصل اول استثنا بزنید و در یک لحظه یک پا را جای پای دیگر بگذارید. آن روز این درس ها را بکار بستیم تا از سنگ ها بالا برویم اما بعد از آن من از این دو درس در زندگی سیاسی ام بسیار بهره برده ام. آلبرت، که دانشجوی دانشکدۀ فنی بود شاید بدلیل این که همین درسها را بکار نبسته بود سقوط کرده و کشته شده بود. نام او را بر روی بلند ترین سنگ "بند یخچال" گذاشته بودند تا همه بدانند که آن درسها جدی هستند.





